دو شهید

شهید علی رازینی در ۹ تصویر (+)

شهید محمد مقیسه در ۴ تصویر (+)

🩸🇮🇷

لیست سیاه!

با بررسی روندهای سه شاخص فساد مالی، و جمع‌بندی آمارهای ۲۵ ساله آن‌ها (از 1999 تا 2023)، به چنین تصویری می‌رسیم:

❗️در «شاخص دریافت‌کنندگان رشوه» (Corruption Perceptions Index, CPI) بدترین‌ها عبارت اند از: سومالی، ونزوئلا، سوریه، سودان (و سودان جنوبی)، عراق، نیکاراگوئه، کره جنوبی، هائیتی، لیبی، افغانستان.

❗️در «شاخص پرداخت‌کنندگان رشوه» (Bribe Payers Index, BPI) بدترین‌ها عبارت اند از: چین، روسیه، هند، برزیل، هنگ‌کنگ، انگلیس، کانادا، کره جنوبی، مکزیک، عربستان سعودی.

❗️در «شاخص پنهان‌کاری مالی» (Financial Secrecy Index, FSI) بدترین‌ها عبارت اند از: امریکا، سوئیس، انگلیس (و جزایر تابعه)، هلند، رژیم اسرائیل، امارات، هنگ‌کنگ، سنگاپور، لوکزامبورگ، چین.

🗺📓

رئیس و تکیه‌گاه

قال رسول‌الله (صلوات‌الله‌علیه‌وآله): «يا علي! أنتَ یَعسوبُ الدّین / أنتَ یَعسوبُ المُؤمِنين، و المال يَعسوبُ المُنافِقین / یَعسوبُ الفُجّار / یَعسوبُ الظّالِمین.» همچنین، حضرت امیر از حضرت مهدی (علیهماسلام‌الله‌) با این عنوان یاد فرموده است: «فَاِذا کانَ ذٰلِکَ ضَرَبَ یَعسوبُ الدّین بِذَنبِه، فَیَجتَمِعونَ اِلَیه کَما یَجتَمِعُ قَزَعُ الخَریف»؛ هنگامى كه وضع بدين منوال شد، یعسوب دين (خشم گيرد و با اشاره به خود) آمادگى‌اش را اعلام می‌‏كند. در اين موقع (مؤمنان) به سرعت اطرافش جمع گردند، همان‌گونه كه ابرهاى پایيزى متراکم می‌شوند.

•نام‌های او (+)

•حرم حضرت امیر علیه‌السلام در ۹ اسلاید (+)

•اثر هنری با طرح نام علی علیه‌السلام در ۱۲ تصویر (+)

📯👑

باب الجواد

حرم امام کاظم و امام جواد علیهماسلام در ۹ تصویر (+)

💮🌸

سیلی علمی

امیدوارم پژوهش جالب ترکیبی چندروشی و چندرشته‌ای اجتماعی-ارتباطاتی، که درباره نحوه پوشش اخبار مجروحیت سفیرمان در لبنان انجام شده، منجر شود به بی‌اعتباری آن فرایند، سازوکارها، آمران و عاملان سیاسی، امنیتی و رسانه‌ای که با توجیهات رنگارنگ، چنین افتضاحاتی ایجاد کردند و به وجهه و قابلیت اعتماد رسانه‌های انقلابی در معارک حال و آینده، آسیب جدی زدند.

📑📤

از دماوند تا قدس

دماوند در ۳ تصویر (+)

سردارِ قدسیان در ۳ تصویر (+)

🏔🇮🇷

آن دو ساعت

اولین و آخرین بار بود که پُست نگهبانی زاغه مهمات وسط جنگل انتهای پادگان به من افتاد. در پست بالای برجک با همه سردی‌اش و خطر تیراندازی از بیرون، به محیط، اِشراف داشتی و ماشین‌های عبوری و نور چراغ‌شان، سرگرمت می‌کرد. پست تنبیهی نگهبانی از میله پرچم، که دقیقاً جلوی دفتر گروهان بود و فرماندهان دائماً می‌پاییدندت که مبادا بنشینی یا دست در جیب کنی، بد بود اما نه خیلی. حتی پست نگهبانی آشپزخانه و انبار مواد غذایی، با این که از خوابگاه‌ها و بقیه ساختمان‌ها دور بود و نیمه‌شب‌ها، خطر حمله سگ‌های ولگرد و جوجه‌تیغی و شغال و گراز و گرگ و درنده‌تر از آن‌ها هم، که معلوم نبود از کجا می‌آیند، وجود داشت، اما چون دو نفره بود، باز قابل تحمل بود. اما نمی‌دانم چرا برای آن محیط و آن ساختمان که اصلاً شباهتی به یک زاغه مهمات نداشت و باید حدود ۲۷٠ درجه دورش می‌چرخیدی، فقط یک نگهبان می‌گذاشتند! آن هم بعد از اخباری که اخیراً دهان‌به‌دهان می‌چرخید درباره دو سه اتفاق مشکوک اطراف پادگان!

آن شب اواخر پاییز، بدون ذره‌ای نور ماه، ۲ تا ۴ بامداد، تنها میان انبوه درخت‌ها، بدون هیچ جنبنده‌ای، با صدای کلافه‌کننده خش‌خش برگ‌ها بر اثر باد خشک و بسیار سرد، بدون چشم‌اندازی جز درخت، با کلاش بر دوش که سنگین و سنگین‌تر می‌شد، هر یک دقیقه کِش می‌آمد و انگار چند ده دقیقه طول می‌کشید؛ از ترسناک‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام تا آن شب. هنوز هم به یاد آن لحظات که می‌افتم، سردم می‌شود و دهانم خشک. با چند لایه لباس گرم که پوشیده بودم، دست‌ها و پاها و تقریباً تمام بدنم از سرما و ترس، سِر شده بود. نصف جان شدم تا عقربه‌های کوفتی به ۴ نزدیک شدند و پاسبخش با سرباز همراهش آمدند و تفنگ و پست را تحویل گرفتند. به سختی خودم را به خوابگاه رساندم و پوتین و لباسهای رو را کندم و چپیدم زیر پتو. صبح، با این که دو ساعت خوابیده بودم و هول‌هولکی صبحانه خورده بودم تا به صبحگاه برسم، باز حال خوشی داشتم از این که آن کار را تمام کرده بودم؛ با همه بچه‌مثبتی و سوسول بودن، مثل بعضی سربازهای پرمدعا و مثلاً لات، با هزار حیله و ترفند، نپیچانده بودم یا از ترس، غش نکرده بودم!

این شب‌ها، چندین بار آن دو ساعت را در خواب دیده‌ام. چه حکمتی دارد؟ آیا قرار است دوباره چنان شب‌های خوفناکی را بگذرانم؟ هر چه که باشد، امید به خدا، با هر جان کندنی که باشد، از پسش برمی‌آیم.

🌲🪖🌲

کوچولوی خندان

«سنگ کوچک خندان را نشانش دادم... در هنگام تمرین مانور شبانه، در بعدازظهر آخر (یکشنبه)، توجهم را جلب کرد. از سرما در خود فرو رفته بودم و به روزهای سخت گذشته فکر می‌کردم و سَرم پایین بود که دیدم یک سنگ دارد به من می‌خندد. سنگ‌ریزه مذکور، دو چشم از شن سیاه دارد و ردّی لبخندگون زیر این دو چشم! شگفت‌زده شدم و ناگهان احساس خوبی در وجودم راه یافت. آن را واسطه‌ای از سوی پروردگار دانستم. مامان هم وقتی سنگ را دید همین را گفت. گفت این سنگ از طرف خدا به تو لبخند زده است. سنگ عجیبی است.» (از خاطرات مکتوب سربازی‌ام).

آن را در یک محفظه خالی کپسول گذاشتم و از آن بیابان با خود آوردم و حالا در یک جاجواهری، روی مخمل قرمز، آرمیده است و یادگاری بسیار ارزشمندی برایم محسوب می‌شود. بعدها نقاشی شبیه آن را روی یک پیکسل تزئینی با نام تجاری «خندالو» پیدا کردم (ببینید).

🙂🪖