کوچولوی خندان
«سنگ کوچک خندان را نشانش دادم... در هنگام تمرین مانور شبانه، در بعدازظهر آخر (یکشنبه)، توجهم را جلب کرد. از سرما در خود فرو رفته بودم و به روزهای سخت گذشته فکر میکردم و سَرم پایین بود که دیدم یک سنگ دارد به من میخندد. سنگریزه مذکور، دو چشم از شن سیاه دارد و ردّی لبخندگون زیر این دو چشم! شگفتزده شدم و ناگهان احساس خوبی در وجودم راه یافت. آن را واسطهای از سوی پروردگار دانستم. مامان هم وقتی سنگ را دید همین را گفت. گفت این سنگ از طرف خدا به تو لبخند زده است. سنگ عجیبی است.» (از خاطرات مکتوب سربازیام).
آن را در یک محفظه خالی کپسول گذاشتم و از آن بیابان با خود آوردم و حالا در یک جاجواهری، روی مخمل قرمز، آرمیده است و یادگاری بسیار ارزشمندی برایم محسوب میشود. بعدها نقاشی شبیه آن را روی یک پیکسل تزئینی با نام تجاری «خندالو» پیدا کردم (ببینید).
🙂🪖
هو السلام. سلام بر شما.