آن دو ساعت
اولین و آخرین بار بود که پُست نگهبانی زاغه مهمات وسط جنگل انتهای پادگان به من افتاد. در پست بالای برجک با همه سردیاش و خطر تیراندازی از بیرون، به محیط، اِشراف داشتی و ماشینهای عبوری و نور چراغشان، سرگرمت میکرد. پست تنبیهی نگهبانی از میله پرچم، که دقیقاً جلوی دفتر گروهان بود و فرماندهان دائماً میپاییدندت که مبادا بنشینی یا دست در جیب کنی، بد بود اما نه خیلی. حتی پست نگهبانی آشپزخانه و انبار مواد غذایی، با این که از خوابگاهها و بقیه ساختمانها دور بود و نیمهشبها، خطر حمله سگهای ولگرد و جوجهتیغی و شغال و گراز و گرگ و درندهتر از آنها هم، که معلوم نبود از کجا میآیند، وجود داشت، اما چون دو نفره بود، باز قابل تحمل بود. اما نمیدانم چرا برای آن محیط و آن ساختمان که اصلاً شباهتی به یک زاغه مهمات نداشت و باید حدود ۲۷٠ درجه دورش میچرخیدی، فقط یک نگهبان میگذاشتند! آن هم بعد از اخباری که اخیراً دهانبهدهان میچرخید درباره دو سه اتفاق مشکوک اطراف پادگان!
آن شب اواخر پاییز، بدون ذرهای نور ماه، ۲ تا ۴ بامداد، تنها میان انبوه درختها، بدون هیچ جنبندهای، با صدای کلافهکننده خشخش برگها بر اثر باد خشک و بسیار سرد، بدون چشماندازی جز درخت، با کلاش بر دوش که سنگین و سنگینتر میشد، هر یک دقیقه کِش میآمد و انگار چند ده دقیقه طول میکشید؛ از ترسناکترین تجربههای زندگیام تا آن شب. هنوز هم به یاد آن لحظات که میافتم، سردم میشود و دهانم خشک. با چند لایه لباس گرم که پوشیده بودم، دستها و پاها و تقریباً تمام بدنم از سرما و ترس، سِر شده بود. نصف جان شدم تا عقربههای کوفتی به ۴ نزدیک شدند و پاسبخش با سرباز همراهش آمدند و تفنگ و پست را تحویل گرفتند. به سختی خودم را به خوابگاه رساندم و پوتین و لباسهای رو را کندم و چپیدم زیر پتو. صبح، با این که دو ساعت خوابیده بودم و هولهولکی صبحانه خورده بودم تا به صبحگاه برسم، باز حال خوشی داشتم از این که آن کار را تمام کرده بودم؛ با همه بچهمثبتی و سوسول بودن، مثل بعضی سربازهای پرمدعا و مثلاً لات، با هزار حیله و ترفند، نپیچانده بودم یا از ترس، غش نکرده بودم!
این شبها، چندین بار آن دو ساعت را در خواب دیدهام. چه حکمتی دارد؟ آیا قرار است دوباره چنان شبهای خوفناکی را بگذرانم؟ هر چه که باشد، امید به خدا، با هر جان کندنی که باشد، از پسش برمیآیم.
🌲🪖🌲
هو السلام. سلام بر شما.