• یک پسر نوجوان زیبا از یک خانواده ثروتمند و متشخص را گروگان گرفته‌اند. گروگان‌گیرها در تماس با خانواده پسر، درخواست‌هایی را مطرح می‌کنند و می‌گویند اگر اجابت نشوند، اعضای بدن بچه‌تان را یکی‌یکی می‌بُریم و برای‌تان می‌فرستیم. و اگر به پلیس اطلاع بدهید، دیگر حتی جنازه پسر عزیزتان را نیز نخواهید دید.

• پدر، می‌گوید با شما هیچ معامله‌ای نمی‌کنم، هر چه بادا باد! هر غلطی می‌خواهید بکنید! بلافاصله اضافه می‌کند اگر بلایی سر پسرم بیاورید، شک نکنید هر جا که فرار کنید و در هر سوراخ موشی که قایم بشوید، سراغ‌تان می‌آیم و پوست‌تان را قِلِفتی می‌کَنم. این‌ها را می‌گوید و گوشی تلفن را می‌گذارد.

• گروگان‌گیرها، از این که تهدید معتبرشان، به هیچ گرفته شده، مات و مبهوت می‌مانند. بعد، از خشم و عصبانیت، اسباب و اثاثیه اطراف‌شان را پرت می‌کنند و می‌شکنند. بعد، می‌روند سراغ گروگان بیچاره که با چشم‌ها و دست‌ها و پاهای بسته در پستو است، چند تا مشت و لگد حواله‌اش می‌کنند؛ بلکه خشم‌شان فروبریزد و آرام شوند. اما افاقه نمی‌کند و کلافه و سردرگم می‌مانند که حالا چه کار کنند.

اما در این‌سو:

• مادر، به‌خاطر اعتمادی که به پدر خانواده دارد، چیزی نمی‌گوید. اما از نگرانی پسر نازنینش، یک‌بند گریه و بی‌قراری می‌کند و غش و ضعف می‌رود.

• خواهر، در حالی که به مادر رسیدگی می‌کند، به پدر شدیداً اعتراض می‌کند که این چه حرف‌هایی بود زدید؟! این‌طوری که این وحشی‌ها برادر عزیزم را تکه‌تکه می‌کنند!

• برادر بزرگ، از پدر حمایت می‌کند و می‌گوید نباید حتی یک پاپاسی به این کثافت‌ها داد. اصلاً نگران نباشید، هیچ بلایی سر برادر ملوس‌مان نمی‌آید.

• برادر وسطی، که مخفیانه همدست گروگان‌گیرها است و آن‌ها را برای این کار، تشویق کرده و در طراحی نقشه این گروگان‌گیری کمک هم کرده، تا یک پول تپل به‌دست آورد، چون برنامه‌اش به‌هم‌ریخته، اول خشمگین و برافروخته بدوبیراه می‌گوید. اما در پس ذهنش، یک ایده جرقه می‌زند که شاید به این ترتیب بشود سر برادرها را یکی‌یکی زیر آب کند تا کنترل تمام دارایی‌های خانواده را به دست بگیرد؛ حالا چه‌طور گروگان‌گیرها را راضی کند.

• پدر، در حالی که بیشتر حواسش به مادر خانواده است، نگاهش را بین تمام اعضای خانواده می‌چرخاند و فکورانه و مصمم می‌گوید صبر داشته باشید عزیزانم. این‌قدر جزع‌فزع نکنید. این‌ها را من می‌شناسم؛ قبلاً هم در محله و منطقه ما از این کارها کرده‌اند. افراد خیلی ناجوری هستند. به حرف‌شان هیچ اعتمادی نیست. اگر قبول می‌کردیم هر چه می‌خواهند باج بدهیم، نه‌تنها پسرم را آزاد نمی‌کردند، که اوضاع بدتر هم می‌شد و درخواست‌های بیشتر و بیشتری مطرح می‌کردند و معلوم نبود کار به کجا می‌رسید. آشناهای مهمی در پلیس دارم، خبرشان می‌کنم. می‌دانم دارم چی کار می‌کنم. با فکر و صبر، دلبندمان را با کمترین آسیب و جراحت، آزاد می‌کنیم. به خدا توکل کنید و قوی باشید.

این، شرحی بود بر سخنان جمعه حضرت رهبری، و واکنش‌های مردمی و سیاسی‌ها. دقت کنید هر اظهار نظر، از ذهن و زبان کدام‌یک از کاراکترهای این سناریو است. خوب نگاه کنید هر چهره، چه نقشی ایفا می‌کند.

📞🚨📽